کاظم
دانلود ترانه : انتهی المشوار
ترجمه از : عدنان عفری (تلمیذ الساهر)
الاغنیه : انتهی المشوار
معنی : دوران با هم بودن به پایان رسید
المغنی : کاظم الساهر
شاعر : اسیر الشوق
آهنگساز : کاظم الساهر

اقولها بكل اختصار
با تمام سادگي مي گويم
انتهى المشوار
که دوران با هم بودن ما به پايان رسيد
كأننا كنا في قطار
مانند اين بود که سوار قطاري بوديم
اصحاب لكن في قطار
و در قطار با هم آشنا شديم
رحلة سعيده و باقي التذكار
و مسافرت خوبي را با هم داشتيم و بعد از آن تنها خاطرات مسافرت است که باقي مي ماند
كان الوهم يكذب علينا و الظروف
خيالمان و شرایط مان داشتند به هم دروغ مي گفتند
كنا نخاف من الحقيقة و اي خوف
مثل اين بود که از واقعيت و از هر وحشتی مي ترسيديم
أنا صحيح انزف
درست است كه بدن من از عشق زخمی شده است و دارد خونریزی می کند
صحيح انزف
بله از بدن من دارد خون می رود
انا انزف و انتي على كيفك تصفين الحروف
من خونریزی می کنم و تو با خیال راحت کلمه ها را پشت سرهم ردیف می کنی
اعيش كالطفل الوديع و احب كالطفل الوديع
من همچون کودک نجیبی زندگی می کنم و همچون کودک نجیبی عاشق می شوم '
يا متعبه كل الدروب
ای کسیکه تمام راه های زندگی را خسته کرده ای
في دنيتي يا غربتي يا غربتي
تمام راه هایی که در دنیای من وجود دارند و در غربت تنهایی من
ضعتي و اكيد اني اضيع لو استمر
تو گم شده ای و بدون شک , من نیز اگر با تو بمانم روزی گم خواهم شد
الوكت في عيني انكسر يالقهر
زمان در پیش چشمان من شکست آه ای غم
ليتك تحسين القهر
ای کاش غم و درد را احساس می کردی
او تفهمي معنى التعب و الانكسار
یا معنای خستگی و شکست را می فهمیدی
لا هو انا الغطوه لا يا بنت الحلال
نه ای دختر مردم من آنی نیستم که تو را بپوشانم
و لا هو انا قارورة العطر الثمين اللي انتهى
و آن شیشه عطر گران قیمتی نیز نیستم که تمام شده است
ابتذكر القسوه و الجرح
تمام ظلم و زخمی را که بر من وارد آوردی بیاد می آورم
لما سال و ابتذكر الصمت
هنگامیکه آن زخمها جاری شدند و سکوت را نیز به یاد می آورم
و على الليلي الحزين و اللي جرحه
و شبهای غمناکم را و آن کسیکه باعث زخمی شدن شبهایم شد
مافاد اريد انسى
نه دیگر فایده ای ندارد می خواهم فراموش کنم
و الشوق اريد انسى
می خواهم تمام اشتیاق را فراموش کنم
اهجر الاخبار و الوعد و المسيار
می خواهم تمام اتفاقات و قرارها را از یاد ببرم
اقولها بكل اختصار
با تمام سادگی می گویم
انتهى المشوار
دوران با هم بودن به پایان رسید
کلمه ها
انتهی : به پایان رسید
کنا : بودیم
رحله : مسافرت
انزف : خونریزی می کنم
تصفین : پشت سرهم ردیف می کنی
دروب : را ه ها
ضعتی : گم شدی
انکسار : شکست
الصمت : سکوت

الموت الاسرائيل ، الموت النگليس ، الموت الامريكا
سلام الله على شهدا
على الانسان
آه
متى نحيى بحب و امان
سلام الله
سلام الله على شهدا
سلام به تمام دوستان عزيزم ، ترانه ي زيباي احبيني از امپراطور خواننده هاي عرب كاظم الساهر رو تقديم مي كنيم به تمام دوستداران كاظم الساهر .

دانلود ترانه : احبيني
دانلود كليپ تصويري : احبيني
تقديم به : تمام طرفداران كاظم الساهر ( امپراطور خواننده هاي عرب )
الاغنیه : احبینی
معنی : دوستم داشته باش
المغنی : کاظم الساهر
شاعر : نزار قبانی
آهنگساز : کاظم الساهر
آلبوم : الی تلمیذه
کشور : عراق
احبيني بلا عقد
بدون هیچ ترسی من را دوست داشته باش
وضيعي في خطوط يدي
و در لابه لای خطهایی که در کف دستان من وجود دارد ناپدید شو
احبيني لاسبوع لايام لساعات
من را برای یک هفته , برای چند روز و حتی برای یک ساعت دوست بدار
فلست انا الذي يهتم بالابد
زیرا من آن کسی نیستم که به ابدیت ایمان داشته باشم
احبيني احبيني
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
دانلود ترانه : انشاالله
ترجمه : تلمیذ الساهر (عدنان عفری)
الاغنیه : انشاالله
معنی : امیدوارم
المغنی : کاظم الساهر
این ترانه را با تمام وجود تقدیم دوستداران امپراطور کاظم الساهر می کنم
إنشاء الله
امیدوارم
تشوف الفرح وتضحك أيامك
که سرتاسر زندگیت سرشار از شادی باشد و روزهایت همیشه در حال خنده باشند
تستاهل أنت الخير
تو لیاقت تمام خوشبختی ها را داری
والدنيا قدامك
در حالیکه جهان پیش روی تو زانو زده است
تدري من تضحك حبيبي
عزیزم می دانی که وقتی تو می خندی
الدنيا ما تحمل فرحتي
شادمانی سراسر وجودم را فرا می گیرد
كل شي يتغير بعيني
همه چیز در برابر چشم من تغییر می کند
تبتسم حتى دمعتي
و حتی اشکهایم لبخند می زنند
أنت أغلى الناس عندي
تو با ارزش ترین انسان برای من هستی
أنت أحلامي الهنيه
تو رویای خوشبختی من می باشی
والله لو تطلب حياتي
به خدا سوگند که اگر جانم را بخواهی
بيدي أقدمها هديه
آن را به عنوان هدیه برای تو خواهم فرستاد
سلام دوستاي خوبم . اينم يه ترجمه از قيصر خواننده هاي عرب يعني كاظم الساهر ، بنام هل عندكي شك . كه تقدیم می کنم به عزیزه دلم مجنون الساهر
دانلود ترانه از : هل عندكي شك
دانلود كليپ تصويري : هل عندكي شك
ترجمه از : تلمیذ الساهر(عدنان عفری)
المغني : كاظم الساهر عزيزم
الاغنيه : هل عندكي شك
هل عندك شك أنك أحلى وأغلى امرأة في الدنيا
آيا به حرفم شک مي کني وقتي مي گويم که تو زيباترين و باارزش ترين زن دنيا هستي
هل عندك شك
آيا به اين شک داري
وأهم امرأة في دنيا
و هم چنين مهم ترين زن دنيا
هل عندك شك
آيا به حرفم شک داري
هل عندك شك أن دخولك في قلبي
آيا به اين شک داري که ورود تو به قلب من
هو أعظم يوم بالتاريخ وأجمل خبر في الدنيا
باشکوه ترين روز و بهترين خبر در تاريخ تمام جهان بود
هل عندك شك أنك عمري وحياتي
آيا به اين شک داري که تو وجود وتمام زندگي من هستي
وبأني من عينيك سرقت النار
و من از چشمان تو آتش عشق را دزديدم
وقمت بأخطر ثوراتي
و حاضر شدم که براي به دست آوردنت خطرناک ترين کارها را انجام بدهم
أيتها الوردة والريحانة والياقوتة والسلطانة والشعبية والشرعية بين جميع الملكات
اي گل وبوي خوش و ياقوت و ملکه و قانون زندگي و خوبي در بين تمام ملکه هاي جهان
يا قمرًَا يطلع كل مساءٍ من نافذة الكلمات
اي ماه من که هر غروب از لابه لاي کلمه هايم متولد مي شوي
يا آخر وطن أولد فيه وأدفن فيه وأنشر فيه كتاباتي
تو آخرين سرزميني هستي که من قبرم را در آنجا بنا خواهم کرد و در آنجا مدفون خواهم شد و تمام کتاب هاي عشقم را در آنجا منتشر خواهم کرد
غاليتي أنتي غاليتي
تو تنها خواستني من هستي
لا أدري كيف رماني الموج على قدميكِ
نمي دانم که چگونه توسط امواج دريا بر روي قدمهاي تو افتادم
لا أدري كيف مشيتي إلي
نمي دانم چگونه به سمت من آمدي
وكيف مشيت إليك
و چگونه به تو نزديک شدم
دافئة أنتي كليلة حب
تو همچون شبهاي عاشقانه گرم و پر حرارت هستي
من يوم طرقت الباب علي ابتدأ العمر
از روزيکه بر در خانه ام کوبيدي من دوباره متولد شدم
كم صار رقيقًا قلبي حين تعلم بين يديك
هنگاميکه در بين دستان تو بودم قلبم پراحساس ترين کلمه ها را آموخت
كم كان كبيرًا حظي حين عثرت يا عمري عليك
چه قدر من خوشبخت بودم که توانستم تو را به دست بياورم
يا نارًا تحتاج كياني
تو آتش عشقي هستي که وجود من به آن احتياج دارم
يا فرحًا يطرد أحزاني
تو شادي من هستي که باعث فراموشي تمامي غم ها مي گردد
يا جسد يقطع مثل السيف ويضرب مثل البركان
تو آن وجودي هستي که من را همچون شمشير قطعه قطعه مي کند و همچون آتفشان باعث شعله ورشدن احساساتم مي گردد
يا وجهًا يعبق مثل حقول الورد
صورت تو همچون گلزاري من را از بوي خوش گلها سرمست مي کند
ويركض نحوی كحصان
وهمچون اسب سفيد بالداري به طرف من مي آيد
قولی قولی قولی قولي لي
بگو بگو بگو به من بگو
كيف سأنقذ نفسي من أشواقي وأحزاني
چگونه مي توانم خود را ازاشتياق و عذاب اين عشق نجات بدهم
قولي لي ماذا أفعل فيكي أنا في حالة إدمان
به من بگو چه کاري مي توانم براي دور شدن از تو انجام بدهم در حاليکه من به اين عشق اعتياد پيدا کردم
قولي لي ما الحل
به من بگو چاره کارچيست
فأشواقي وصلت لحدود الهذيان
اشتياق و هيجان من به اين عشق به مرز ديوانگي و هذيان رسيده است
قاتلتي ترقص حافية القدمين بمدخل شرياني
قاتل احساساتم پابرهنه در بين رگهايم به رقص در مي آيد
من أين أتيت وكيف أتيت و
تو ازکجا و چطور به سراغ من آمدي
كيف عصفت بوجداني
و چگونه هستي من را نابود کردي
سلام به همه دوستاي خوبم . ترجمه امروز مربوط مي شه به يك شعر بسيار دوست داشتي از كاظم الساهر كه من خيلي اين شعر شو دوست دارم . اميدوارم كه شما هم ازش لذت ببريد.

دانلود آهنگ : ماي ورد
ترجمه از :تلمیذ الساهر (عدنان عفری)
الاغنيه : كاظم الساهر
الكلمات : كريم العراقي
صبلي من أيدك مي ورد
از دستانت برايم گلاب بريز
عطرك يخليني أنسعد
عطر تو باعث خوشبختی من می شود
يأهل الهوى خبرونـي
ای عاشقان به من بگوييد
شفتو ورد يطلب ورد
تا به حال ديده ايد گلی تقاضای گل کند
آه وآه من أيدي كل البلا من أيدي
ای وای و وای از دست اين دستان من , همه بدبختی ها زير سر دستانم است
من صافحتها أتكهربت وأتسرب الوريدي
هنگاميکه دستان او را لمس کردم مانند اين بود که برق دستم را گرفت و خون از رگهايم بيرون زد
يا أيد ليش أترجفين هوَ صيفنا أتحول برد
ای دست چرا می لرزی تابستان ما خود به خود به زمستان تبديل شد
آه وآه مـــن راسي كل البلا من راسي
ای وای و وای از دست دل من , همه بدبختی ها زير سر دلم است
سلمها مــن اول يوم كل مفاتيح إحساسي
از اولين روز تمام کليد های احساسم را به او بخشيد
دايخ يفكر بيها ويكَول ما عندي قصد
دلم از فکر او دچارگيج زدگی شده و می گويد که هيچ منظوری از اين عشق ندارد
ألك سلطة على کلبي وألك بس
تو برقلب من چيره شدی بس است ديگر
ملك مــن لمس خـدنك وألك بس
هر کس که صورت تو را لمس کند پادشاه است بس است ديگر
والك أهدة والك كافي وألك بس
ای بابا آرام شو کافی است بس است ديگر
ياورد الورود اجرحتي أديــــــة
ای پادشاه گلها بر دستم زخم وارد کردی
وی در سال 1976 ازدواج کرد و دارای دو پسر با نامهای وسام (زاده 1981) و عمر زاده 1978 است. کاظم در خانهای بسیار کوچک به دنیا امد و دارای 7 برادر به نامهای (عباس و حسن و حسين وعلي ومحمد و سالم و ابراهيم) و 2 خواهر به نامهای (اميرة و وفاطمة) است. بنا بر شغل پدرش از موصل به بغداد نقل مکان کردند.
نخستین ترانه او نيش مار (لدغه الحيه) بود که بخاطر معنی جملاتش ممنوع شد.
![]()
أطفأت المصابيح كعادتها بعد أن تأكدت تماماً أن يوسف ذو الخمسة أعوام ولجين ذات
الأربعة أعوام قد ناما في غرفتهما صعدت للأعلى بحذر شديد وهي تسير على رؤوس أصابع قدميها كي لا توقظهما فتحت غرفتها التي أظلمت منذ رحيل زوجها .
ألقت بنفسها على السرير حتى تطاير شعرها الكستنائي على وجهها بدأت تنظر إلى السقف بعينين مغرورقتان لكنها تحاول أن تحبس دموعها لا تريد أن تضعف حتى أمام نفسها استدارت على جنبها الأيمن فإذا بصورة زوجها معلقة بجدار الغرفة هذه المرة لم تستطع أن تحبس دموعها نهضت من سريرها الواسع وقفت أمام النافذة بعد أن فتحتها بدت نسمات الهواء وكأنها تمسح دموعها من على خديها ضمت ذراعيها لصدرها فلقد كان الجو بارداً بدأت تنفث زفرات لا يدرك حرارتها إلا من قد ذاق لوعة الفراق استدارت وجعلت ظهرها للنافذة وبدأت تراقب ذاك المصباح الذي بدأ يتأرجح بفعل الهواء أخذت أفكارها تتلاطم في رأسها كتلاطم ذلك المصباح ياترى أنسينا أحمد ؟
أم يا تراه يعود قريباً ؟ آآآه يعود لا أظن لقد طال الإنتظار .
ماذا عساي أقول ليوسف الذي لا يكاد يكل السؤال عن أبيه ؟
أم ماذا عساي أقول للجين التي تسألني دائماً أين أبي ؟
أحمد لقد طال الانتظار
هكذا قالت بصوتها المبحوح بعد أن جثت مرة أخرى على سريرها وهي تبكي
بقلم : تلمیذالساهر
الوفاء المستحيل
بعد أن جرت ذاك الجسد الهزيل والعظام المتكسرة متكئة على عكازها فتحت الباب ببطء شديد لترى خلفه وردة ذابلة .. ولكن أليست هذه الوردة التي اسقيها كل يوم ، إذا أخيرا ذبلت لتموت كما ماتت جارتها ويبست وأصبحت بلا رونق أو حياة ، ولكن ما هذا .. ابنتي الصغيرة ما الذي أجلسك على الأرض لما لا تدخلين وما هذه الحقيبة التي في يدك ؟ هل فيها هدايا لي ، ثم لماذا أنت هزيلة ألا يمتلئ هذا الجسد الذابل بل الميت كورودي .. إيه لابد إنك تشاجرتي معه كالعادة .. هيا ادخلي لنتحدث ونشرب الشاي ولكن عليك أن تعديه بنفسك لأني لا أقوى على شئ ؛ وأخيرا جاء من سيغلي لي الشاي ، هنا قاطعتها الابنة وهي تحاول النهوض : اصمتي كفاك هراء أيتها العجوز الخرفة ، نظرة إليها العجوز باستياء ثم قالت : خرفة سامحك الله .. قد أكون خرفة ولكني أرى عيناك تبكي وهي حمراء كالدم هل تشكين من علة ؟ ردت عليها بنبرة غاضبة يالك من امرأة عديمة الأحاسيس أنا ابكي لأني مدمرة محطمة ابكي زواجي الذي أنهار وزوجي الذي ضاع وأنت تخرفين كعادتك لا يهمك شئ .. نظرة العجوز إليها ثم ابتسمت وجعلت تجر قدميها إلى الداخل لتستلقي على أريكتها وهي تقول هذه ليست أول مرة منذ عرفتيه وهذه هي حالتك معه لم تتغير معه أبدا عموما لم يجبرك أحد على الزواج منه ، أنت التي حين رايتيه قلتي أريده أحببته زوجوني له .. كفى قاطعتها ثم واصلت أنت من أي شئ مصنوع لابد إنك صنعت من الطابوق نفسه الذي صنع منه ، هنا نظرة العجوز إلى ابنتها وتساءلت باستهزاء إذا زوجك صنم أو تمثال وانفجرت ضاحكة ، أم هي فحدقت في الأرض طويلا وانكست رأسها قائلة : نعم هو كذلك معي أنا فقط ولكنه مع غيري إنسان نابض بالحياة ومعي جاف قاسي بلا مشاعر وخالي من الأحاسيس بخيل في حبه هذا إذا كان يحبني ..لابد من إنه يحبك العشرة تولد الحب .. عن أي حب تتكلمين لقد أهداني ورقة الطلاق ، صرخت العجوز : ماذا ؟ وبصوت متهدج أجابتها : نعم وأنا تركته يفعل ذلك .. كيف أعتقدتك تحبينه !!.. وأموت في عشقه ولكني تعبت من انتظاره وهو يرحل عني ولا يعود هو لا يريدني لا أستطيع إجباره لذا لم أمانع رحيله هذه المرة ، تسأله العجوز : وإلى الأبد ؛ أجابت : لا أعلم قاطعتها العجوز وباستياء قلت لك غيري من نبرة صوتك لا تريه حزنك أو ضعفك ، قاومي حاربي من أجله وأجل الوصول إليه .. فعلت ولكن اليأس تملكني فهو لا يعجبه شئ لا صوتي ولا صمتي لا يعجبه حزني ولا فرحي ولا أعرف ماذا أفعل معه .. كم كنت لأجله أبلغ غصتي أتغاضى عن الماضي أخفي عنه حزني ولا أدعه يشعر بيأسي حينما يعود أو حينما أذهب أنا له أحاول أن أغير نغمة كلامي أحاول أن أسعده ادعه يسيرني يتملكني ولكنه في كل مرة يتركني ويدوس على كل شئ يربطني به ويرحل لينظر إلي من بعيد لا أعلم هل يعجبه حزني هل يريد يأسي ثم موتي لابد وانه لا يريدني لذا قررت أن أدعه يرحل عني .. ولكن ما الذي يجعلك تستسلمين ليأسك ما الذي لا يدعك يا بنيتي تحاربين تقاومين من أجل الوصول إلي؟ هكذا استسلمت ليأسي .. إلى متى سأظل أنتظره .. أه كم كنت اقبع في زاويتي أنتظره وانتظر قدومه بأبهى صورة هو يريدها .. كنت ألاطفه الكلام بأعذب الحديث ، كنت أغني له أغنيات الحب وعشق مجنون ينبع من صدق الأحاسيس الكامنة في قلبي كنت وكنت .. ولكنه كان بعيدا عني لا يسمعني ولا يشعر بي ، كنت أتحادث خياله وهو غائب كان دائما غائب لم يفكر لحظة واحدة بي وبوجودي كان وجودي لديه كالسراب أو كالضباب الذي يجب أن ينقشع ، لم يفكر بالعودة لي بل سرى يكمل حياته بعيدا عني في أحضان الملاهي والمراقص يرحل ويهاجر إلى بلدان عديدة وأنا هنا اقبع في زاويتي انتظره هو يهجرني إلى ملفاته وعمله يغيب ساعات ويهملني سنوات وأنا هنا انتظره ، هو لا يعرف واجبات الحياة الزوجية ولا يقدس معاني هذه الرابطة ومع هذا كنت ولازلت أنتظره .. ولكن لماذا ؟!.. لأني ببساطة شديدة أحبه .. أسرني تملكني ولم أعد أرى غيره لم أعد أشعر بوجود أحد سواه حين أراه أرى الدنيا وحين يغيب أقبع في زاويتي أنتظره .. كل من هم حولي مجرد أشباح لا أعلم إن كان لهم وجود حقيقي أو لا ، لا اعلم سوى انه الوجود الوحيد في حياتي .. وماذا ستفعلن الآن ؟.. سأنتظره في زاويتي سأجلس كما كنت اجلس في أبهى صورة هو يريدها ؛ ولكن هذه المرة لن أمانعه ولن أدعه يستاء مني مثل كل مرة ، لن أمانعه سأدعه يرحل قد يجد حياته بعيدا عني فيغدوا سعيدا مع غيري سأدعه يرحل ولكن إن عاد سأضيء له حروف الحب وأرش له عطور العشق سأسعده وأفرحه لأن عودته هذه المرة تعني إنه يحبني ولا يقوى مفارقتي .. وإن لم يعد ؟؟ سأضل أنتظره كوردة ذابلة تريد النجاة كعود يابس يريد الحياة كأنسانة وفت ومازالت تفي للشخص الوحيد الذي أحبت .. هذا مستحيل .. بل هذا ما سوف يحدث ...
بقلم : تلمیذ الساهر
|
|
لحن الموسيقار كاظم الساهر للمطربة الرائعة ماجدة الرومي اغنية من كلمات الراحل نزار قباني
لحن الموسيقاركاظم الساهر للمطربة لطيفة التونسية مجموعة اغاني ياسيدي مسيفي يوم واحدحاسبإستحالةماوحشتكشيا حياتيبلاش ترجعأمري لله
لحن الموسيقار كاظم الساهر للمطرب حاتم العراقي العزيزه
لحن الموسيقار كاظم الساهر للمطربة غادة رجب اغنية من كلمات الراحل نزار قباني
لحن الموسيقار كاظم الساهر للمطرب العراقي محمود أنور ماشوفك بعد
لحن الموسيقار كاظم الساهر للمطرب اللبناني وليد توفيق منين سامع هالخبر يا شجرة الزيتون .. يمته يجي الغالي؟
شقد ناس يحبون .. محد مثل حالي..
ناطر واعد هموم .. كل يوم اقول اليومْ
يمكن يجي الغاليْ
لا قطع و اقطع ظنه ... لا خبر يوصل عنه
لو راد اله اتعنه ... اقطع الربع الخاليْ
يا شجرة الزيتونْ
لا مسافر و باكر يردْ... و لا مبتعد حتى ابتعدْ
شتريد قتله يا ورد؟... (...)
كل عام وأنتي الحب
إليك مني شعور لم يولد بعد وأحلام لم ترى بعد وكلام لم ينطق بعد وغزل عذري لم يتفوه به أحد
أحترم كوني عربيا وأحترم كوني تقليديا وأحترم حياتنا بكونها شمعة من الحب ولكن أستميح ذلك كله لأقول لك بكل خفقان فؤادي
كل عام وأنتي الحب

بمداد شوق القلم وتأوهات قلبي من الألم وانهمار شجوني كالحمم وأنين أفكاري عندما تفقدك بين أسفاري ودبيب دم حبي بين لحمي وعظميي وأقول لكي
كل عام وأنتي الحب

أقولها لك مع حركات عقارب الساعة فتتقدمها عواطفي إليك وتنحني سمعا لك وطاعة
كل عام وأنتي الحب

كلمات قالها قلبي ونطقها لساني وعملت بها جناني وتعمقت بشرياني وتأصلت بزرع روحي وكياني
كل عام وأنت الحب

ليس مجرد عام كغيره أذكرك فيه فأثني على حبك خيرا أو أقول في مطلع هيأتك شعرا ونثرا ولكن لحظاتي تنم عن حال المتيم إطراء فيه فترين حبي فعلا وأقول في رؤيتك خيولا وجنودا وأفعالا وعبرا
كل علم وأنتي الحب

كل عام وأنتي الحب
ليست ككل العبارات كما يحلو للبعض ترديدها ولكنها دستور بترددها بين قلبي وقلبك وبين شفتاي وشفتاك وبين إحساسي وإحساسك وبين رسل حبي لذاتك الطاهرة
كل عام وأنتي الحب

فلا تظني بي الظنون فقد تنزهت عن القول المجون وتقلدت بجنابك ثوب الوقار وتعمقت بمرآة العيون
كل عام وأنتي الحب

لم يلوكها لساني لتنطق ولم يستشعرها قلبي لتخفق ولم تتقاذف بها شفتاي لترشق ولم أواريها بنار شوقي لتحرق ولم أسجنها بصدري لتقدم وتعتق وعند عتقي لها تستقبلينها بكل حفاوة وشوق منمق
كل عام وأنتي الحب

ليتك تعاشري رومانسية زهوري فتشعري بأعماق متاهات أموري وكيف صالت وجالت ونمت وربت وترعرعت في ميادين حبي وبساتين وشعوري
كل عام وأنتي الحب

بلسم في قلبك ليهبك من جنون شخصي فتعرفي الحب من الجنون وتمتطي غمار الحب على صهوة المزن وتلاحقي ركب الهوى بين سفوح قلوب البشر وصفاء برهات الزمن فتجانسي بين الحب من واقع المحن وتعلمي أن الحب ليس أبد الدهر ربيع حسن ولكنه أحيانا جرح بالقلب ودمع بالعين
كل عام وأنتي الحب

قلما تمازج مع الورق فوهبك حبا كلوحة روعة غروب الشمس بالأفق واكتساء ألوانها بلون الشفق وانزواء وقودها مع خفوت فتيل الشفق وهجر عيني من ديجور احتلال الأرق ومع هذا يا سيدتي مازلت لمعدنك العسجدي أتعمق وأستلهم شعوري وأرفق بحالي بين قطبي التنافر والتجاذب وبين أمرين تتسع الهوة بينهما كفراق وتقارب وكره وتحابب
كل عام وأنت الحب
في لحظة أستفحل الهذيان بقلمي وتمرد حبره على ورقي وجارت خطوطه على فصول عمري فبينماأنا بصيف إذا بصيفي يتحول شتاء ويطول شتائي وأظل أنتظر فرجة الربيع لكي أستفيق من هذاالعناء
وبين عنائي وصفاء قلبي وبالي وتفاقم تعاستي وحزني ونضب حبر قلمي وتطاير أوراقي تقطر قطرة حبر أخيرة وهي تناجيك بشغف
كل عام وأنتي الحب


هل الحب هو الصدق ؟
والحب عندى يساوى الصدق ,والإخلاص سر لا يعلمه الا صاحب هذا الكون
فأنت وحدك مع الرب الكريم تعرف إذا كنت تحب هذا الطرف الآخر أم لا
وأنت وحدك تعرف عمق التضحية التى يمكنك تقديمها من أجل هذا الطرف
وأنت وحدك تعرف متى بدأ هذا الحب ؟ ولماذا انتهى ؟ ومتى انتهى ؟
و يستطيع كل إنسان أن يزعم الحب ويتحدث عن مشاعره نحو طرف آخر
ولكن لا أحد يعرف مدى صدق أعماق هذا الإنسان إلا هو شخصياً والبشر
يختلفون فى ذلك كثيراً … فقد يكون شخص ما يكن مشاعر عميقة صادقة
نحو طرف آخر ولكنه عاجز عن إظهار هذا الحب او التعبير عنه
وقد يكون شخص آخر لا يحمل الحب بصدق ولكنه بليغ العبارة ومؤثر بكلامه
على الطرف الآخر ولكن هذا وذلك فى أعماقه يدرك الحقيقة
حقيقة مشاعره نحو طرف آخر أنت وحدك تعرف ما يسعدك وتعرف ما يجعلك
تعيساً قد يستطيع الكثيرون القيام بدلاً منك بأعمال عديدة ولكن لا
يستطيع أحد منهم أن يشعر لك أو يحب بدلاً منك ومن هنا تأتى أهمية
اختيار الطرف الآخر فأنت وحدك صاحب القرار , قد يساعد الأب وقد
تساعد الأم ولكن قرارك الداخلى لا أحد يعرفه سواك , ومدى صدقك مع
نفسك يساوى مدى سعادتك فيما بعد … وأنت عندما تفعل ما يرضى
ضميرك بصدق , فلربما لا تصل للسعادة المنشودة ولكنك على الأقل لن تندم
ولن تصيبك التعاسة فأنت اتخذت القرار الداخلى بصدق ونجوت من تأنيب
الضمير
أحبك في كل يوم مليون سنة

العطش
آه .... يالعطش
جفت أشفاهي وصوتي الواهي أرتعش

لو حبيت ما ..... ما سقاني الما
ولو شربت ...أظما لحبيبي .... وللعطش

ياسموم القيظ ... جفت عروقي
تحتي الرمضا ... واللهب فوقي
والعطش شوقي ... وشوقي للعطش

أسقني عيونك حبي ...... أو أموت
ما ابي رمش .... نعش

ياوسامى الحب .. امطري في القلب
الزهر والعشب .. قلبي يامطر
الظما والجوع بعدك .... والدهر
لو حبيبي ما .. ما سقاني الما
لو شربت أظما لحبيبي وللعطش

معنی الحب
الحب بمعنى إظهار المودة والرغبة فى تكوين علاقة مستمرة مع طرف
آخر بصدق وإعجاب داخلي هو من أعظم نعم الله على عباده ولكن لا يستطيع
إنسان مهما كان أن يعطى الحب والتضحية والتقرب إلى الأخر دون مقابل
أو رد مناسب من الطرف الآخر لا يستطيع فعل ذلك لأنه فوق طاقة البشر
ولان التعلق بطرف آخر دونما أي أمل فى التواصل معه واللقاء به هو نوع
من الجحيم الاختياري لا يستطيع أغلب البشر الاستمرار فيه طويلاً