انا و لیلی وقتی اسم این اهنگ رو می شنوم مو به تنم سیخ می شه واقعا اهنگی است که فکر نکنم هیچ وقت در تاریخ ترانه های عربی هم سان او ن پیدا بشه
انا ولیلی که کلمات و شعرش از شاعر حسن المروانی هست و کاظم کار تلحین و تنظیمشو به عهده داشته یک تحول عظیم در فن عربی بوجود اورد و ترانه های عربی
با وجود این ترانه زیبا تونستن خودشونو به جهانیان ثابت کنن در واقع من صحبت چندانی در مورد این اهنگ ندارم و بقیه صحبتارو موکول می کنم به خودتون که بعد از شنیدن این اهنگ چه احساسی بهتون دست می ده واقعا تاثیر گذاره فقط می خواستم اینو بگم که این اهنگ جایزه تاثیر گذارترین اهنگ رو در سر شماری BBC
در جهان گرفته و کاظم به عنوان خواننده ای ترانه جایزیه بهترین خواننده باید به عرضتون برسونم که کاظم الساهر اولین خواننده ای عربی بود که یکی از ترانه هاش
جایزه جهانی در یافت کرد و این افتخار بزرگ رو به جهان عرب تقدیدم کرد .
خب بنده این اافتخار به دست اوردم که بتونم این اهنگ زیبا رو برای شما ترجمه کنم امیدوارم ترجمه این اهنگ رو بخونید چون حقیقتا خیلی براش زحمت کشیدم و واقعا مشکل بود
قصه و موضوع ترانه
موضوع از اینجا شروع می شه که کاظم یک هنرمند تلحین است و برای انجام کارش به یک رستوران می ره و در اونجا وقت خودشو می گذرونه از غذا دختر که کاظم اونو دوست داره هم اکثرا به اون روستوران می مده خب کاظم هم که یک هنرمند معروف بوده بعضی اوقات در اونجا برنامه اجرا می کرده که یک دختر زیبا هم عاشق کاظم می شه البته کاظم از این موضوع خبری نداره کاظم که عاشق کس دیگری بود به فکر اون دختر زندگیشو می گذروند و به خاطر اون شعر و لحن های زیادی هم گفته بود و دختر هم از کاظم خوشش می مده که بعد از چند وز کاظم متوجه می شه که این دختر با کس دیگری از دواج کرده این خبر که حسابی کاظم رو شوکه کرده بوداون تا سر حد جنون می رسونه و اون وادار می کنه که به خاطرات و اون شعر هایی که کاظم برای اون دختر گفته بود فکر کنه و ان دختر دومی که کاظم رو دوست داشت بدون اینکه کاظم از قضیه با خبر بشه برای محافظت از اون به دنبالش راه می فته خلاصه کاظم بعد از اینکه به جنون می رسه خبر می رسه که شوهر ان دختره می میره و اون دختره سیاه پوش می شه کاظم که به سر حد جنون رسیده بود می ره و خودشو در دریایی که با اون دختر خاطرات زیادی داشت غرق می کنه و اون دختر که کاظم رو دوست داشت به دنبال کاظم می ره وتمام و هیچ کس به هیچ کس نمی رسه با حاله نه
حالا ترجمه خدایش نظر هم بدید خیلی زحمت کشیدم
انا و لیلی
ماتت بمحراب عينيک ابتهالاتی و أستسلمت لرياح اليأس راياتی
دعاهای من در محراب چشمانت مردند و پرچم های من تسليم بادهای نا اميدی شدند
جفّت علی بابک الموصود أزمنتی ليلی و ما أثمرت شئ ًندآتی
پشت در بسته ات لحظه هايم خشک شدليلی و فريادهايم هيچ ثمری نداد
عامانی مارف ّلی لحنٌ علی وترٍ و لااستفاقت علی نور سماواتی
دو سال است که هيچ ترانه ای از من سيم سازی رانلرزانده و آسمانهايم از هيچ نوری بيدار نشده اند
و أعتق الحبّ َفی قلبی و أعصره فأرشف الهمَّ فی مغبّر کاساتی
و عشق را در قلبم کهنه {حفظ} خواهم کرد و آن را خواهم فشرد و غم و اندوه را تا آخرين قطره خواهم چشيد
ممزقٌ أنا لا جاهٌ و لا ترف ٌ يُغريکِ فیّ َفخلّينی لآهاتی
من پاره پاره ای هستم بی شکوه و بی بر خوردار از زندگی "چیزی ندارم که با آن تو را فریب دهم" پس مرا با حسرتها يم تنها بگذار
لو تعصرين سنين العمرِ أکملها لسال منها نزيفٌ من جراحاتی
اگر تمام سالهای زندگی ام را جمع کنی{کاملاً بفشاری} از آنها خونی از زخمهايم جاری خواهد شد
لو کنت ذا ترفٍ ما کنت رافضهَ حبّی و لا کنّ عسر الحال مأساتی
اگر در زندگی از چيزی برخوردار بودم مرا رها نمی کردی ولی تنگدستی،فقرو ... فجايع زندگی من هستند
عانيتُ عانيت ... لا حُزنی ابوحُ بِهِ و ليس تد رين شيئا ًعن معاناتی
سختی کشيدم.... اما نه اندوهم را فاش کردم و نه تو چيزی از دردهای من می دانی
أمشی و أضحکُ يا ليلی مکابره ًعلّی أخبّی عن الناس احتضاراتی
با حالتی متکبرانه راه ميروم و می خندم تا شايد بتوانم از مردم دردهايم را پنهان کنم
لا الناس تعرف ما أمری فتعذرنی و لا سبيل لديهم فی مواساتی
نه مردم می دانند که مرا چه شده تامعذورم بدارندو نه راهی برای دلجويی ام پيش رويشان است
يَرسو بجفنیّ حرمان ٌيمصّ ُدمی و يستبيحُ إذا شاءَ ابتساماتی
پهلو گرفته در مژگانم محروميتی است که خونم را می مکدو اگر بخواهد خنده هايم رابه تاراج می برد
معذورهٌ أنتِ إن أجهضتِ لی أملی لا الذنبُ ذنبکِ بل کانت حماقاتی
تو معذوری اگر آرزوهای مرا به باد داده باشی گناه گناه تو نيست بلکه حماقتهای من است
أضعتُ فی عرض الصحراء قافلتی و جئت أبحث فی عينيکِ عن ذاتی
در پهنه صحرا کاروان خويش را گم کرده ام و آمده ام تا در چشمان تو خود را پيدا کنم
و جئت أخضانک الخضراء منتشياً کالطفل يحمل أحلام البرياتی
و بی خويش آمده ام به آغوش سرسبز تو همچون کودکی که آرزوهای معصومش را در دست گرفته و با خود حمل می کند
غرستِ کفکِّ تجتثين أوردَتی و تسحقين بلا رفقٍ مسرّاتی
و تو دستت را فرو کردی تا گلهای مرا از ريشه در آوری و بيرحمانه آرزوهايم را پايمال کنی
وا غربتا ... مضاع ٌهاجرت مُدُنی عنّی و ما أبحَرَت منها شراعاتی
وای ازغربت... گم شده ای هستم که شهرهايم ازمن کوچ کرده اند در حالی که بادبانهايم هنوز از ساحلش به دريا نرفته اند
نفيتُ أستوطنَ الأغرابُ فی بلدی و دمّروا کلّ أشيائی الحبيباتی
تبعيد شدم و بيگانگان در سرزمين من ساکن شده اند و تمام چيزهای دوست داشتنی ام را ويران کردند
خانتکِ عيناکِ فی زيفٍ و فی کذبٍ أم غرّکِ البهرجُ الخدّاع مولاتی ؟
چشمانت با تقلب و دروغ به تو خيانت کرده انديا آنکه تو را بانوی من ، آن دروغگوی حيله گر فريفت ؟
فراشهٌ جئتُ ألقی کحلَ أجنحتی لديکِ فأحترقت ظلماً جناحاتی
پروانه ای بودم که ميخواستم بالهايم را در دستانت بگذارم که به ستم بالهايم آتش گرفتند
أصيحُ و السيفُ مزروعٌ بخاصرتی و الغدرُ حطّمَ أمالی العريضاتی
فرياد می زنم در حالی شمشير در تهيگاهم کاشته شده استو نيرنگ آرزوهای گسترده ام را از بين برده است
و أنت أيضاً ألا تبّت يداکِ إذا أثرت قتلیَّ و أستعذبتِ أناتی
و تو هم دستت بريده باد اگر کشتنم را ترجيح بدهی " حلال بدانی" و از اندوه و ناراحتی ام لذت ببری
مَن لی بحذفِ اسمکِ الشفاف مِن لُغتی إذاً ستمسی بلا ليلی حکاياتی
برمن منت بگذار با خذف اسم شفافت از زبان من تا قصه های من بدون ليلی صبح را به شب برسانند